شهدای غدیر
-
تاریخ: 1396/6/27 ساعت: 10:44
xa0 از عشق نوشتن، عشق می خواهد و از شهدای غدیر عشق نوشتن، عشقی عظیم xa0 در خود عشقی نمی بینم، در خود عظمتی نمی بینم، برای به دست آوردن جرعه ای از عشق و xa0 عظمت است که دست به کلمات مقدس می برم و از این دریای بی کران چند جرعه تشنگی بر xa0 می دارم. xa0 آن روز (چهارشنبه 81/11/30) زمان ایستاده بود و زمی...
هنوزم دوستش دارم
-
تاریخ: 1396/6/27 ساعت: 10:44
xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0 هزار ابر نباریده توشه ی راهت xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0 xa0 xa0 xa0 xa0xa0xa0xa0xa0 برو مسافر خسته خدا به همراهت به پاس اولین بوسه ای که پدرم به رسم مهر در اولین ساعات تولد به گونه ام زد و من نفهمیدم و به ...
مادر
-
تاریخ: 1396/6/8 ساعت: 13:55
بزرگ می شوم با دغدغه های قد کشیده ام و تو خم می شوی مثل آیینه ی خاموشی که وقتی خسته و نگرانم، مرا در خود مچاله می کند و دم بر نمی آورد... چقدر بد می شود وقتی این خانه و این دنیا به نادانی من آویزان بماند و چشم هایم هیچ گاه به خواب آلودگی دست های خسته ات پی نبرد... ای کاش دنیایی شوم برای یک لحظه آرام...
سه نصیحت پدر به فرزند
-
تاریخ: 1396/6/8 ساعت: 13:55
xa0 xa0 ﭘﺪﺭﯼ ﻫﻨﮕﺎﻡ ﻣﺮﮒ ﺑﻪ ﻓﺮﺯﻧﺪﺵ ﮔﻔﺖ : xa0 ﻓﺮﺯﻧﺪﻡ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺳﻪ ﻭﺻﯿﺖ ﺩﺍﺭﻡ، ﺍﻣﯿﺪﻭﺍﺭﻡ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﺳﻪ ﻭﺻﯿﺖ ﻣﻦ ﺗﻮﺟﻪ ﮐﻨﯽ. xa0 ﺍﮔﺮ ﺧﻮﺍﺳﺘﯽ ﻣﻠﮑﯽ ﺑﻔﺮﻭﺷﯽ، ﺍﺑﺘﺪﺍ ﺩﺳﺘﯽ ﺑﻪ ﺳﺮ ﻭ ﺭﻭﯾﺶ ﺑﮑﺶ ﻭ ﺑﻌﺪ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺑﻔﺮﻭﺵ. xa0 ﺍﮔﺮ ﺧﻮﺍﺳﺘﯽ ﻗﻤﺎﺭ ﺑﺎﺯﯼ ﮐﻨﯽ، ﺳﻌﯽ ﮐﻦ ﺑﺎ ﺑﺰﺭﮔﺘﺮﯾﻦ ﻗﻤﺎﺭ ﺑﺎﺯ ﺷﻬﺮ ﺑﺎﺯﯼ ﮐﻨﯽ. xa0 ﺍﮔﺮ ﺧﻮﺍﺳﺘﯽ ﺳﯿﮕﺎﺭ ﯾﺎ ﺍﻓﯿﻮﻧﯽ ﺷﺮﻭﻉ ﮐﻨﯽ، حتما ...
سرنوشت 3
-
تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 4:00
xa0 بابام بی تاب بود. بی تاب برادر جوونش. حاضر نشده بود بعد چهلم، لباس های سیاه رو از تن در بیاره. xa0 یادمه شب که می شد وقتی هممون می خوابیدیم تازه گریه های بابام شروع میشد. قاب عکس عمو xa0 رو بر می داشت و اشک می ریخت..هیچ وقت بابا رو این جوری ندیده بودم. xa0 یه بار که سرمزار عمو رفته بودیم، شنیدم ...
مجادله بر سر ترک شیرازی
-
تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 4:00
حافظ اگر آن ترک شيرازی به دست آرد دل ما را به خال هندويش بخشم سمرقند وxa0بخارا را صائب تبريزی اگر آن ترک شيرازی به دست آرد دل ما را بخال هندويش بخشم سر و دست و تن و پا را هر آنکس چيز می بخشد ز مال خويش می بخشد نه چون حافظ که می بخشد سمرقند و بخارا را شهريار اگر آن ترک شيرازی به دست آرد دل ما را بخال...
بی تو، تمام خانه ی ما درد می کند
-
تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 4:00
xa0 پشت سیم ها ... پشت حرف ها ... رازی است xa0 که حجاب تلفن جادویی نمی فهمد ... xa0 سخنگوی خاموشی که چشمانش پانتومیم عشق می شد xa0 من حس می کنم که خانه بی تو، فقط بی توست xa0 و بی تو، خانه چه خواب ترسناکی است xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0x...
بابا برگرد
-
تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 4:00
دلم آنقدر گرفته است که هیچ چیز شادم نمی کند. به سوی تو که می آیم دلم بال و پر می زند. آنقدر از من دوری که فقط دست های خیالم به تو می رسد. دست هایی که عمری در حسرت گرفتن دست های گرمت مانده و منجمد شده اند. دست هایی که به سوی آسمان بلند است و فقط برایت دعا می کنند تا برگردی. نوشته شده توسط در ساعت موض...
ز ، زندگی رو انگار یکی اشتباه نوشته
-
تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 4:00
یک زن، یک دختر هر چقدر هم مردانه واسه زندگیش تلاش کنه... کارای سخت و طاقت فرسا انجام xa0 بده... هرچقدر هم بقیه تحسینش کنن که آفرین از اینکه روی پاهای خودش ایستاده و منت مردی رو xa0 نمی کشه... هر چقدر هم بشه سرپرست یک خونواده... هر چقدر هم بگه راضیم از کارم... xa0 xa0 اما شب همینکه سرش به بالشت میرسه...
جای ماندن نیست فکر فردا باشیم
-
تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 4:00
کاش می شد که نرفت xa0xa0 xa0 xa0 xa0 کاش می شد که بمانیم و بسازیم خانه ای با گل دل کشور عشق کجاست؟ xa0xa0xa0xa0xa0xa0 صحبت از رفتن و بیزاری نیست، پای رفتن لنگ است حاصل ما این است xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0 کاش می شد که نرفت و زمین را بوسید و زمان را نوشید کاش... xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0...
انسانیت نهایت دینداری است
-
تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 4:00
با پدرم رفتم سیرک، توی صف خرید بلیط، یک زن و شوهر با چهار تا بچه شون جلوی ما بودند. وقتی به باجه رسيدند و متصدی باجه، قیمت بلیط ها رو بهشون اعلام کرد، ناگهان رنگ صورت مرد xa0 تغییر کرد و نگاهی به همسرش انداخت،معلوم بود که پول کافی ندارد و نمی دانست چه بکند...! ناگهان پدرم دست در جیبش کرد و یک اسکناس...
خاطره 3
-
تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 4:00
xa0 یک روز نزدیکای ظهر از خونه رفت بیرون اما بعد یک ساعت یک دفعه در خونه باز شد و جمعیت عظیمی xa0 به همراه بابا وارد خونه شدند که همگی هم تا سر حد جنون آتشی و عصبی بودند، بابا یا الله کنان xa0 همراهیشون کرد...اومدند تو خونه اما چه اومدنی...زن و مردایی که فقط اون لحظه فحش و بد و بیراه xa0 آرومشون می ...
قصه ما به " سر " رسید
-
تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 4:00
xa0 xa0 رفته ام جایی دور... نشانی ام را هیچ خیابانی ندارد xa0 رفته ام از خودم... از این خانه.. نگاهم را برده ام از پشت پنجره ی دلواپسی ها xa0 منتظری نخواهم داشت زیر بارانهای بدون چتر xa0 اما می خوانم در گوش ابرها، تنها نشانی ام را برای او که می دانم، خواهد آمد xa0 که بگویند رد مرا از واژه های جا مان...
می توانی به دلم دل بسپاری یا نه؟
-
تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 4:00
امشب از قصّه پرم حوصله داری یا نه؟ می توانی به دلم دل بسپاری یا نه؟ xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0 اگر از غصّه بگویم گله را می فهمی xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0...
رفت، راحت از خاطر آرمیده ام
-
تاریخ: 1396/3/15 ساعت: 11:11
سالهاست که رفته ای پدر از تابستان بگو، از پاییزی که رفتی تا من از زمستانی بگویم که نشست بر مو هایم و نرفت نوشته شده توسط در ساعت موضوع | لینک ثابت
بی تو با خاطره هایت چه کنم؟
-
تاریخ: 1396/3/8 ساعت: 10:26
xa0 به سلامتی روزی که xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0 xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0 بابا بود و بوی عطرش xa0 xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0 نه حا...
کی میگه ما نسل سوخته ایم؟
-
تاریخ: 1396/3/8 ساعت: 10:26
ما كه تو خونه هاى بزرگ با حياط و باغچه و طاقچه زندگى كرديم ....خوابيدن توى پشه بند ... xa0آب تنى توى حوض داشتيم ...كيك تولدامون خيلى بزرگ بود ... xa0هر كى كادو ميداد از صميم قلبش بود ، كسى واسه كادو دادن ما رو قيمت گذارى نميكرد. xa0حتی خونه ی نوه خاله عمه بابامون هم میرفتیم ميديديم...نه حالا كه خواه...
بابایی روزت مبارک
-
تاریخ: 1396/3/8 ساعت: 10:26
آنقدر وسوسه دارم بنویسم که نگو xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 تو کجایی پدرم؟ xa0آنقدر حسرت دیدار تو دارم که نگو xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0...
دلم را گم کردم
-
تاریخ: 1396/3/8 ساعت: 10:26
دل من هرزه نبود... دل من عادت داشت که بماند یک جا به کجا؟ معلوم است، به در خانه ی تو... دل من عادت داشت، که بماند آنجا پشت یک پرده ی توری، که تو هر روز آن را به کناری بزنی دل من ساکن دیوار و دری، که تو هر روز از آن میگذری دل من ساکن دستان تو بود... دل من گوشه ی یک باغچه بود، که هر روز به آن م
مهر پدری
-
تاریخ: 1396/3/8 ساعت: 10:26
پیرمردی را با پسرش نزد قاضی بردند. حکم، صد ضربه ی شلاق بود. پدر را صد ضربه زدند آه نکشید و هیچ نگفت. پسر را یک ضربه زدند. آه از نهاد پدر بلند شد. پرسیدند: ای پیر تو را صد ضربه زدیم هیچ نگفتی اما اکنون با زدن یک ضربه به پسرت اینگونه آه کشیدی. دلیلش چیست؟ گفت: شما صد ضربه را به بدنم زدید و تحمل کردم ا...