خرید بک لینک

آنقدر وسوسه دارم بنویسم که نگو

تو کجایی پدرم؟

آنقدر حسرت دیدار تو دارم که نگو

بس که دلتنگ توام، از سر شب تا حالا

آنقدر بوسه به تصویر تو دادم که نگو

جان من حرف بزن، امر بفرما پدرم

آنقدر گوش به فرمان تو هستم که نگو

کوچه پس کوچه ی این شهر پر از تنهاییست

آنقدر بی تو در این شهر غریبم که نگو

پدر ای یاد تو آرامش من

امشب از کوچه ی دلتنگی من میگذری؟

جان من زود بیا، بغلم کن پدرم

آنقدر حسرت آغوش تو دارم که نگو

به خدا دلتنگم... روبه رویم بنشینی کافیست

همه دنیا به کنار...

گرچه از دور ولی، من تو را میبوسم

آنقدر خاک کف پای تو هستم که نگو

تو کجایی پدرم؟

پدرم سلام...

از آسمان چه خبر؟ مهمانی خدا تموم نشد که برگردی؟

بچه که بودم، بابام منو میذاشت روی پاهاش و میگفت: قلب بابا کیه؟ منم با صدای کودکانه می گفتم: من....

دوباره می پرسید: جیگر بابا کیه: میگفتم: من...من...

بازم می پرسید: چشم و چراغ بابا کیه؟ و دوباره میگفتم: من...من...من...

اون موقع ها درک نمی کردم، قلب بابا بودن، جیگر بابا بودن، چشم و چراغ بابا بودن یعنی چی؟

اینا رو وقتی فهمیدم که بزرگ شدم ولی دیگه بابا نبود...

وقتی که فهمیدم قلب بابا بودن یعنی زمان ناراحت بودنش دل منم آشوب میشد...جیگر بابا بودن یعنی

وقتی غصه هاشو میدیدم، جیگر منم آتیش میگرفت... چشم بابا بودن یعنی وقتی چشماش بسته

شد، چشمای منم برای همیشه بارونی شد...

بابایی حالا می فهمم که بزرگ شدنم به قیمت از دست دادنت تموم شد...مرا ببخش ...دوستت دارم

به خاطر تموم محبتات...عزیزیات...

روحت شاد بابا و روزت مبارک

نوشته شده توسط در ساعت موضوع | لینک ثابت

برچسب: نویسنده: میلاد جعفری تاريخ: دوشنبه 8 خرداد 1396 ساعت: 10:26

صفحه بندی