پیرمردی را با پسرش نزد قاضی بردند. حکم، صد ضربه ی شلاق بود.
پدر را صد ضربه زدند آه نکشید و هیچ نگفت.
پسر را یک ضربه زدند. آه از نهاد پدر بلند شد.
پرسیدند: ای پیر تو را صد ضربه زدیم هیچ نگفتی
اما اکنون با زدن یک ضربه به پسرت اینگونه آه کشیدی. دلیلش چیست؟
گفت: شما صد ضربه را به بدنم زدید و تحمل کردم
اما اکنون که بر جگرم میزنید نمیتوانم تحمل کنم.
نوشته شده توسط در ساعت موضوع | لینک ثابت
برچسب:
نویسنده: میلاد جعفری