خرید بک لینک

پیرمردی را با پسرش نزد قاضی بردند. حکم، صد ضربه ی شلاق بود.

پدر را صد ضربه زدند آه نکشید و هیچ نگفت.

پسر را یک ضربه زدند. آه از نهاد پدر بلند شد.

پرسیدند: ای پیر تو را صد ضربه زدیم هیچ نگفتی

اما اکنون با زدن یک ضربه به پسرت اینگونه آه کشیدی. دلیلش چیست؟

گفت: شما صد ضربه را به بدنم زدید و تحمل کردم

اما اکنون که بر جگرم میزنید نمیتوانم تحمل کنم.

نوشته شده توسط در ساعت موضوع | لینک ثابت

برچسب: نویسنده: میلاد جعفری تاريخ: دوشنبه 8 خرداد 1396 ساعت: 10:26

صفحه بندی