خاطره 2
-
تاریخ: 1396/3/8 ساعت: 10:26
یادش بخیر... xa0 بابام تو سن کم ازدواج کرده بود (شایدم رسم دهه شصت بوده..نمیدونم) ولی در هر صورت، xa0 زودم بچه دار شده بود . xa0 از اونجایی که جثّه ریزی هم داشت، همیشه باعث اشتباه غریبه ها میشد توی شناختن نسبت ها... xa0 بزرگتر که شدم وقتی جایی با هم میرفتیم که کسی نمیشناختمون، فکر میکردن خواهر و برا...
مشق کودکی
-
تاریخ: 1396/3/8 ساعت: 10:26
باران که آمد جای من یک صندلی بگذار xa0 xa0xa0xa0xa0xa0xa0 در کلبه ای مشرف به شیبی جنگلی بگذار xa0 xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0 بی پرده نجوا کن به گوش پنجره یک راز xa0 xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0 لب را به روی شیشه های صیقلی بگذار xa0 xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa...
کاش بودی پدر
-
تاریخ: 1396/3/8 ساعت: 10:26
[unable to retrieve full-text content]xa0 دلتنگ حضورت هستم xa0 xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0 کاش تصویرت نفس می کشید xa0
به نام خدای آن چوپان
-
تاریخ: 1396/3/8 ساعت: 10:26
مردی با پدرش در سفر بود که پدرش از دنیا رفت. از چوپانی در آن حوالی پرسید: xa0 xa0چه کسی بر مرده های شما نماز می خواند؟ xa0 چوپان گفت: ما شخص خاصی را برای اینکار نداریم، خودم نماز آنها را می خوانم. xa0 مرد گفت: خب لطف کن، نماز پدر مرا هم بخوان! xa0 چوپان مقابل جنازه ایستاد و چند جمله ای زمزمه کرد و گ...
" حرف های سرد ... "
-
تاریخ: 1395/8/22 ساعت: 20:13
xa0 مادربزرگ می گفت: xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0 حرف سرد، مهر گرم رو از بین می بره. راست می گفت... xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0 حرف سرد حتی وسط چله تابستون هم لرزه می اندازد به xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0x...
" مرا ببخش پدر ... "
-
تاریخ: 1395/8/6 ساعت: 15:15
xa0 باور کرده ام ... آنکس که وعده ی همیشه ماندن را می دهد، رفتنی تر است. به راستی چقدر شبیه اند به یکدیگر، عطرها و آدم ها ... هر کدام با بویی متفاوت... گرم، سرد، شیرین و تلخ... می گویند عطر را از فاصله ای نسبتا دور که بزنی بویش ماندگارتر است... راست گفته اند، آدم ها را نیز از دور دوست بداری، ماندنی ...
" پاییز شروع دوباره "
-
تاریخ: 1395/8/1 ساعت: 0:16
xa0 پاییز میرسد که مرا مبتلا کندxa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 با رنگهای تـازه مــرا آشنا کند پاییز میرسد که همانند سال پیشxa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0 خود را دوباره در دل قالیچـــه جا کند او میرسد که از پس نه ماه انتظارxa0xa0xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0xa0 راز درخت باغچـــه را برم...
" به خودمان کمک کنیم "
-
تاریخ: 1395/8/1 ساعت: 0:16
xa0 مرد جوانی پدر پیرش مریض شد. چون وضع بیماری پیرمرد شدت گرفت، او را در گوشهxa0 جاده ای رها کرد و از آنجا دور شد. پیرمرد ساعت ها کنار جاده افتاده بود و به زحمت نفس های آخرش را می کشید، رهگذران از ترس واگیر داشتن بیماری و فرار از دردسر، روی خود را به سمت دیگری می چرخاندند و بی اعتنا به پیرمرد نالان،...
" مبادا از امام حسين (ع) به پدرش شکايت کنی "
-
تاریخ: 1395/8/1 ساعت: 0:16
xa0 مرحوم شيخ مرتضی انصاری شاگردان زيادی را تربيت کرد. يکي از طلابی که در درس ايشان شرکت میu200f کرد از لحاظ مالی خيلی در مضيقه بود. آن طلبه تصميم ميu200f گيرد هر شب جمعه از نجف به کربلا برود و آقا امام حسين (ع) را زيارت کند. آن شب جمعه در کربلا از امام حسين (ع) درخواست میu200f کند که دو چيز از شما ...
" پدر ... "
-
تاریخ: 1395/8/1 ساعت: 0:16
xa0 پدر xa0xa0xa0xa0xa0xa0 پشت در، نقاب خنده هایش را می زند و غم هایش را در جیبش می ریزد و وارد خانه می شود. پدر xa0xa0xa0xa0xa0xa0 دوست دارم هایش را با چشمانش می گوید چون عشق پدر همیشگی است. پدر xa0xa0xa0xa0xa0 سایبان لحظه های بارانی...چشمان پدر شعری است بارانی . پدر xa0xa0xa0xa0 xa0در تمام آیینه ه...