یک روز نزدیکای ظهر از خونه رفت بیرون اما بعد یک ساعت یک دفعه در خونه باز شد و جمعیت عظیمی
به همراه بابا وارد خونه شدند که همگی هم تا سر حد جنون آتشی و عصبی بودند، بابا یا الله کنان
همراهیشون کرد...اومدند تو خونه اما چه اومدنی...زن و مردایی که فقط اون لحظه فحش و بد و بیراه
آرومشون می کرد..ما هیچ کدوم رو نمیشناختیم
خلاصه با وضعیت داد و بیداد وارد شدند، بابا اولین کاری کرد به مامان گفت وسایل پذیرایی و ناهار رو
آماده کنه اما من به مامان گفتم اینایی که من می بینم نه تنها آشتی نمی کنن بلکه دعواشون شدید
تر هم میشه ولی مامان گفت بابات کار خودشو بلده..
بابا مابین اون جمعیت نشست، به واسطه ریزه میزه بودنش هر آن می گفتم الانه که کلا ندید بگیرنش
و بیفتن به جون هم و بابا آسیب ببینه... اولش صداها خیلی بالا بود..بابا از مشکلشون پرسید و
بزرگتراشون، کوچکترهارو آروم کردند
بابا شروع کرد به موشکافی ماجرا (خخخ) یک بار این گروه رو می برد تو اتاق یه بار اون گروه رو
خلاصه اینقدر ادامه پیدا کرد تا بعد از چهار یا پنج ساعت با سلام و صلوات ختم بخیر شد و سفره ناهار
(که چه عرض کنم سفره عصرونه) انداخته شد...بعد از رفتنشون مامان ماجرا رو پرسید
بابا گفت: وقتی از خونه بیرون رفتم دیدم تو خیابون دعوا شده، رفتم جلو ، اون وسط یکی از آقایون رو
میشناختم بعد هم که آوردمشون خونه و بقیه ماجرا
ما به واسطه این کارای بابا کلی عمو و عمه ناتنی داشتیم که مثلا خودشون رو مدیون بابا می
دونستن اما غیر از یکی، دو تاشون بقیه با فوت بابا کلا ما رو فراموش کردن اما به قول یکی از
آشناهامون بابا اگه هیچ کار خوبی هم نکرده باشه به واسطه همین صلح برقرار کردنش حتما اون دنیا
خدا بهش توجه می کنه و به بچه هاشم نگاه می کنه
اما نکته ای که بود بابا خودش کینه ای بود و اگر از کسی دلگیر می شد سخت آشتی می کرد و
متاسفانه منم به شدت این اخلاقش رو به ارث بردم ، خیلی زود صمیمی میشم و حاضرم هر کاری
برای طرف مقابلم انجام بدم اما اگه تا سه مرتبه خطایی ببینم دیگه برای همیشه میذارمش کنار ولو
اینکه عزیز ترینم باشه
برام دعا کنید بتونم کینه ای بودن رو از خودم دور کنم که این روزها بد، کار دستم داده...
نوشته شده توسط در ساعت موضوع | لینک ثابت
برچسب: خاطره,
نویسنده: میلاد جعفری