به یاد پدر

متن مرتبط با «چگونه به خودمان کمک کنیم» در سایت به یاد پدر نوشته شده است

سه نصیحت پدر به فرزند

  • نیلوبلاگ

    ﭘﺪﺭﯼ ﻫﻨﮕﺎﻡ ﻣﺮﮒ ﺑﻪ ﻓﺮﺯﻧﺪﺵ ﮔﻔﺖ : ﻓﺮﺯﻧﺪﻡ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺳﻪ ﻭﺻﯿﺖ ﺩﺍﺭﻡ، ﺍﻣﯿﺪﻭﺍﺭﻡ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﺳﻪ ﻭﺻﯿﺖ ﻣﻦ ﺗﻮﺟﻪ ﮐﻨﯽ. ﺍﮔﺮ ﺧﻮﺍﺳﺘﯽ ﻣﻠﮑﯽ ﺑﻔﺮﻭﺷﯽ، ﺍﺑﺘﺪﺍ ﺩﺳﺘﯽ ﺑﻪ ﺳﺮ ﻭ ﺭﻭﯾﺶ ﺑﮑﺶ ﻭ ﺑﻌﺪ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺑﻔﺮﻭﺵ. ﺍﮔﺮ ﺧﻮﺍﺳﺘﯽ ﻗﻤﺎﺭ ﺑﺎﺯﯼ ﮐﻨﯽ، ﺳﻌﯽ ﮐﻦ ﺑﺎ ﺑﺰﺭﮔﺘﺮﯾﻦ ﻗﻤﺎﺭ ﺑﺎﺯ ﺷﻬﺮ ﺑﺎﺯﯼ ﮐﻨﯽ. ﺍﮔﺮ ﺧﻮﺍﺳﺘﯽ ﺳﯿﮕﺎﺭ ﯾﺎ ﺍﻓﯿﻮﻧﯽ ﺷﺮﻭﻉ ﮐﻨﯽ، حتما ﺑﺎ ﺁﺩﻡ ﺑﺰﺭﮔﺴﺎﻟﯽ ﺷﺮﻭﻉ ﮐﻦ. ﻣﺪﺗﯽ ﭘﺲ ﺍﺯ ﻣﺮﮒ ﭘﺪﺭ، ﭘﺴﺮ ﺗﺼﻤﯿﻢ ﮔﺮﻓﺖ ﺧﺎﻧﻪ ﭘﺪﺭﯼ ﺭﺍ ﺑﻔﺮﻭﺷد. ﭘﺲ ﺑﻪ ﻧﺼﯿﺤﺖ ﭘﺪﺭ، ﺁﻥ ﻣﻠﮏ ﺭ...

    ادامه مطلب
  • قصه ما به " سر " رسید

  • نیلوبلاگ

    رفته ام جایی دور... نشانی ام را هیچ خیابانی ندارد رفته ام از خودم... از این خانه.. نگاهم را برده ام از پشت پنجره ی دلواپسی ها منتظری نخواهم داشت زیر بارانهای بدون چتر اما می خوانم در گوش ابرها، تنها نشانی ام را برای او که می دانم، خواهد آمد که بگویند رد مرا از واژه های جا مانده در شعرهایم بگیرد من جایی در خیال دوست داشتن ... در آخرین فصل رسیدن ایستاده ام خبر شهادت دوست که میرسد دلها آشوب میشود چه برسد به الان که خبر شهادت محسن حججی تداعی کننده کربلاست. الحق و الانصاف که کل الیوم عاشورا و کل الارض کربلاست. این واقعه اینقدر دردآور است و نهایت سفاکی و ظالمی قوم ملعون تکفیر...

    ادامه مطلب
  • می توانی به دلم دل بسپاری یا نه؟

  • نیلوبلاگ

    امشب از قصّه پرم حوصله داری یا نه؟ می توانی به دلم دل بسپاری یا نه؟ اگر از غصّه بگویم گله را می فهمی می توانی به لبم خنده بباری یا نه؟ روز و شب پشت همین پنجره ها خوابم برد آمدی؟ کردی از این کوچه گذاری یا نه؟ هر شب از درد غمت بد به خودم می پیچم در خیالات منی گاه و گداری یا نه؟ بین پاییز و زمستان، دل من یخ بسته گو در اندیشه ی آغاز بهاری یا نه؟ خسته از زندگی ام میل قیامت...

    ادامه مطلب
  • به نام خدای آن چوپان

  • نیلوبلاگ

    مردی با پدرش در سفر بود که پدرش از دنیا رفت. از چوپانی در آن حوالی پرسید: چه کسی بر مرده های شما نماز می خواند؟ چوپان گفت: ما شخص خاصی را برای اینکار نداریم، خودم نماز آنها را می خوانم. مرد گفت: خب لطف کن، نماز پدر مرا هم بخوان! چوپان مقابل جنازه ایستاد و چند جمله ای زمزمه کرد و گفت: نمازش...

    ادامه مطلب
  • " به خودمان کمک کنیم "

  • نیلوبلاگ

    مرد جوانی پدر پیرش مریض شد. چون وضع بیماری پیرمرد شدت گرفت، او را در گوشه جاده ای رها کرد و از آنجا دور شد. پیرمرد ساعت ها کنار جاده افتاده بود و به زحمت نفس های آخرش را می کشید، رهگذران از ترس واگیر داشتن بیماری و فرار از دردسر، روی خود را به سمت دیگری می چرخاندند و بی اعتنا به پیرمرد نالان، راه خود را می گرفتند و می رفتند. مرد مهربانی از آن جاده عبور می کرد. به محض اینکه پیرمرد را دید او را بر دوش گرفت تا ببرد و درمانش کند. یکی از رهگذران به طعنه به او گفت: " این پیرمرد فقیر است و بیمار و مرگش نیز نزدیک، نه از او سودی به تو می رسد و نه کمک تو تغییری در اوضاع...

    ادامه مطلب
  • " مبادا از امام حسين (ع) به پدرش شکايت کنی "

  • نیلوبلاگ

    مرحوم شيخ مرتضی انصاری شاگردان زيادی را تربيت کرد. يکي از طلابی که در درس ايشان شرکت میu200f کرد از لحاظ مالی خيلی در مضيقه بود. آن طلبه تصميم ميu200f گيرد هر شب جمعه از نجف به کربلا برود و آقا امام حسين (ع) را زيارت کند. آن شب جمعه در کربلا از امام حسين (ع) درخواست میu200f کند که دو چيز از شما میu200f خواهم؛ يکی خانه و ديگری زن. آن طلبه گفت: اگر حاجت مرا در اين مدت ندهی شکايت تو را به پدرت علي (ع) خواهم کرد. اگر شب جمعهu200f ديگر که به زيارت شما میu200f آيم، نتيجهu200f ای نگرفته باشم ديگر براي زيارتت نخواهم آمد. او پس از مراجعت به نجف اشرف، هفته ديگر بنا به رسم خودش به سوی کربلا رهسپا...

    ادامه مطلب
  • برچسب‌های مرتبط

    چگونه به خودمان کمک کنیم | مبادا از یاد ببریم بهترینهای | مبادا برانی مرا از درت | دانلود آهنگ مبادا از فرشین |