"RTL">مرد جوانی پدر پیرش مریض شد. چون وضع بیماری پیرمرد شدت گرفت، او را در گوشه جاده ای رها کرد و از آنجا دور شد.
پیرمرد ساعت ها کنار جاده افتاده بود و به زحمت نفس های آخرش را می کشید، رهگذران از ترس واگیر داشتن بیماری و فرار از دردسر، روی خود را به سمت دیگری می چرخاندند و بی اعتنا به پیرمرد نالان، راه خود را می گرفتند و می رفتند.
مرد مهربانی از آن جاده عبور می کرد. به محض اینکه پیرمرد را دید او را بر دوش گرفت تا ببرد و درمانش کند.
یکی از رهگذران به طعنه به او گفت: " این پیرمرد فقیر است و بیمار و مرگش نیز نزدیک، نه از او سودی به تو می رسد و نه کمک تو تغییری در اوضاع این پیرمرد ایجاد می کند. حتی پسرش هم او را در اینجا به حال خود رها کرده و رفته است، تو برای چی به او کمک می کنی؟ "
مرد مهربان به او جواب داد: " من به او کمک نمی کنم، من دارم به خودم کمک می کنم. اگر من هم مانند پسرش و رهگذران او را به حال خود رها کنم چگونه روی به آسمان برگردانم و در محضر خالق هستی حاضر شوم؟ من دارم به خودم کمک می کنم. "
برچسب: چگونه به خودمان کمک کنیم,
نویسنده: میلاد جعفری