
هزار ابر نباریده توشه ی راهت برو مسافر خسته خدا به همراهت به پاس اولین بوسه ای که پدرم به رسم مهر در اولین ساعات تولد به گونه ام زد و من نفهمیدم و به یاد سوزنده ترین بوسه ی آخر که من به رسم وداع به صورتش زدم و او نفهمید، دوستش دارم نوشته شده توسط در ساعت موضوع | لینک ثابت ...
ادامه مطلب
بزرگ می شوم با دغدغه های قد کشیده ام و تو خم می شوی مثل آیینه ی خاموشی که وقتی خسته و نگرانم، مرا در خود مچاله می کند و دم بر نمی آورد... چقدر بد می شود وقتی این خانه و این دنیا به نادانی من آویزان بماند و چشم هایم هیچ گاه به خواب آلودگی دست های خسته ات پی نبرد... ای کاش دنیایی شوم برای یک لحظه آرامش تو... دوستت دارم مادر ...
ادامه مطلب
ﭘﺪﺭﯼ ﻫﻨﮕﺎﻡ ﻣﺮﮒ ﺑﻪ ﻓﺮﺯﻧﺪﺵ ﮔﻔﺖ : ﻓﺮﺯﻧﺪﻡ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺳﻪ ﻭﺻﯿﺖ ﺩﺍﺭﻡ، ﺍﻣﯿﺪﻭﺍﺭﻡ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﺳﻪ ﻭﺻﯿﺖ ﻣﻦ ﺗﻮﺟﻪ ﮐﻨﯽ. ﺍﮔﺮ ﺧﻮﺍﺳﺘﯽ ﻣﻠﮑﯽ ﺑﻔﺮﻭﺷﯽ، ﺍﺑﺘﺪﺍ ﺩﺳﺘﯽ ﺑﻪ ﺳﺮ ﻭ ﺭﻭﯾﺶ ﺑﮑﺶ ﻭ ﺑﻌﺪ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺑﻔﺮﻭﺵ. ﺍﮔﺮ ﺧﻮﺍﺳﺘﯽ ﻗﻤﺎﺭ ﺑﺎﺯﯼ ﮐﻨﯽ، ﺳﻌﯽ ﮐﻦ ﺑﺎ ﺑﺰﺭﮔﺘﺮﯾﻦ ﻗﻤﺎﺭ ﺑﺎﺯ ﺷﻬﺮ ﺑﺎﺯﯼ ﮐﻨﯽ. ﺍﮔﺮ ﺧﻮﺍﺳﺘﯽ ﺳﯿﮕﺎﺭ ﯾﺎ ﺍﻓﯿﻮﻧﯽ ﺷﺮﻭﻉ ﮐﻨﯽ، حتما ﺑﺎ ﺁﺩﻡ ﺑﺰﺭﮔﺴﺎﻟﯽ ﺷﺮﻭﻉ ﮐﻦ. ﻣﺪﺗﯽ ﭘﺲ ﺍﺯ ﻣﺮﮒ ﭘﺪﺭ، ﭘﺴﺮ ﺗﺼﻤﯿﻢ ﮔﺮﻓﺖ ﺧﺎﻧﻪ ﭘﺪﺭﯼ ﺭﺍ ﺑﻔﺮﻭﺷد. ﭘﺲ ﺑﻪ ﻧﺼﯿﺤﺖ ﭘﺪﺭ، ﺁﻥ ﻣﻠﮏ ﺭ...
ادامه مطلب
بابام بی تاب بود. بی تاب برادر جوونش. حاضر نشده بود بعد چهلم، لباس های سیاه رو از تن در بیاره. یادمه شب که می شد وقتی هممون می خوابیدیم تازه گریه های بابام شروع میشد. قاب عکس عمو رو بر می داشت و اشک می ریخت..هیچ وقت بابا رو این جوری ندیده بودم. یه بار که سرمزار عمو رفته بودیم، شنیدم آهسته داشت به عمو می گفت: داداش نگران همسر و فرزندات نباش، نمیذارم آب تو دلشون تکون بخوره..الحق که تا وقتی بود به قولش مردونه عمل کرد. گذشت تا دو ماه بعد و شد سی آبان 84 ...بابا از صبح که پا شده بود، حس می کردم یه جوریه...یه لحظه می خندید و یه لحظه به عکس عمو خیره می شد.ساعت حول و حوش ده بود که آماده ...
ادامه مطلب
پشت سیم ها ... پشت حرف ها ... رازی است که حجاب تلفن جادویی نمی فهمد ... سخنگوی خاموشی که چشمانش پانتومیم عشق می شد من حس می کنم که خانه بی تو، فقط بی توست و بی تو، خانه چه خواب ترسناکی است " امیری " نوشته شده توسط در ساعت موضوع | لینک ثابت ...
ادامه مطلب
یک زن، یک دختر هر چقدر هم مردانه واسه زندگیش تلاش کنه... کارای سخت و طاقت فرسا انجام بده... هرچقدر هم بقیه تحسینش کنن که آفرین از اینکه روی پاهای خودش ایستاده و منت مردی رو نمی کشه... هر چقدر هم بشه سرپرست یک خونواده... هر چقدر هم بگه راضیم از کارم... اما شب همینکه سرش به بالشت میرسه، تازه یادش میاد که یک زنه، یک دختره... با هزار آرزو و حس ظریف دلدادگی... تازه اشکاش جاری میشه، تازه می فهمه چقدر بدون پشت و پناه بودن سخته یک زن هر چقدر هم محکم باشه، شکننده است و ظریف... یک جاهایی ظاهرسازی جواب نمیده، کم میاره، نیاز به انرژی و غمخوار داره پشتوانه یک زن میشه پدر،برادر،همسر ...
ادامه مطلب
امشب از قصّه پرم حوصله داری یا نه؟ می توانی به دلم دل بسپاری یا نه؟ اگر از غصّه بگویم گله را می فهمی می توانی به لبم خنده بباری یا نه؟ روز و شب پشت همین پنجره ها خوابم برد آمدی؟ کردی از این کوچه گذاری یا نه؟ هر شب از درد غمت بد به خودم می پیچم در خیالات منی گاه و گداری یا نه؟ بین پاییز و زمستان، دل من یخ بسته گو در اندیشه ی آغاز بهاری یا نه؟ خسته از زندگی ام میل قیامت...
ادامه مطلب
به سلامتی روزی که بابا بود و بوی عطرش نه حالا خاطراتش با روبان مشکی گوشه ی عکسش... نوشته شده توسط در ساعت موضوع | لینک ثابت ...
ادامه مطلب
ما كه تو خونه هاى بزرگ با حياط و باغچه و طاقچه زندگى كرديم ....خوابيدن توى پشه بند ... آب تنى توى حوض داشتيم ...كيك تولدامون خيلى بزرگ بود ... هر كى كادو ميداد از صميم قلبش بود ، كسى واسه كادو دادن ما رو قيمت گذارى نميكرد. حتی خونه ی نوه خاله عمه بابامون هم میرفتیم ميديديم...نه حالا كه خواهر برا...
ادامه مطلب
آنقدر وسوسه دارم بنویسم که نگو تو کجایی پدرم؟ آنقدر حسرت دیدار تو دارم که نگو بس که دلتنگ توام، از سر شب تا حالا آنقدر بوسه به تصویر تو دادم که نگو ...
ادامه مطلب
پیرمردی را با پسرش نزد قاضی بردند. حکم، صد ضربه ی شلاق بود. پدر را صد ضربه زدند آه نکشید و هیچ نگفت. پسر را یک ضربه زدند. آه از نهاد پدر بلند شد. پرسیدند: ای پیر تو را صد ضربه زدیم هیچ نگفتی اما اکنون با زدن یک ضربه به پسرت اینگونه آه کشیدی. دلیلش چیست؟ گفت: شما صد ضربه را به بدنم زدید و تحمل کردم اما اکنون که بر جگرم میزنید نمیتوانم تحمل کنم. نوشته شده توسط در ساعت موضوع | لینک ثابت ...
ادامه مطلب
باران که آمد جای من یک صندلی بگذار در کلبه ای مشرف به شیبی جنگلی بگذار بی پرده نجوا کن به گوش پنجره یک راز لب را به روی شیشه های صیقلی بگذار دستی بکش روی غبار گنجه و بر میز منجوق دوزی ه...
ادامه مطلب
دلتنگ حضورت هستم کاش تصویرت نفس می کشید ...
ادامه مطلب
مردی با پدرش در سفر بود که پدرش از دنیا رفت. از چوپانی در آن حوالی پرسید: چه کسی بر مرده های شما نماز می خواند؟ چوپان گفت: ما شخص خاصی را برای اینکار نداریم، خودم نماز آنها را می خوانم. مرد گفت: خب لطف کن، نماز پدر مرا هم بخوان! چوپان مقابل جنازه ایستاد و چند جمله ای زمزمه کرد و گفت: نمازش...
ادامه مطلب
باور کرده ام ... آنکس که وعده ی همیشه ماندن را می دهد، رفتنی تر است. به راستی چقدر شبیه اند به یکدیگر، عطرها و آدم ها ... هر کدام با بویی متفاوت... گرم، سرد، شیرین و تلخ... می گویند عطر را از فاصله ای نسبتا دور که بزنی بویش ماندگارتر است... راست گفته اند، آدم ها را نیز از دور دوست بداری، ماندنی ترند... گویی این روزها نزدیکی، لطف ماندن را کم می کند... مرا ببخش پدر که تا نزدیکم بودی وجود پر مهرت را حس نکردم مرا ببخش... ...
ادامه مطلب
پاییز میرسد که مرا مبتلا کند با رنگهای تـازه مــرا آشنا کند پاییز میرسد که همانند سال پیش خود را دوباره در دل قالیچـــه جا کند او میرسد که از پس نه ماه انتظار راز درخت باغچـــه را برملا کند او قول داده است که امسال از سفر اندوههــای تازه بیــارد، خـدا کند او میرسد که باز هم عاشق کند مرا او قـول داده است بـه قــولش وفا کند پاییز عاشق است، و راهی نمانده است جــز این کــه روز و شب بنشیند دعا کند شاید اثر کند، و خداوند فصل ها یک فصل را بخاطر او جا به جا کند ت...
ادامه مطلب
مرد جوانی پدر پیرش مریض شد. چون وضع بیماری پیرمرد شدت گرفت، او را در گوشه جاده ای رها کرد و از آنجا دور شد. پیرمرد ساعت ها کنار جاده افتاده بود و به زحمت نفس های آخرش را می کشید، رهگذران از ترس واگیر داشتن بیماری و فرار از دردسر، روی خود را به سمت دیگری می چرخاندند و بی اعتنا به پیرمرد نالان، راه خود را می گرفتند و می رفتند. مرد مهربانی از آن جاده عبور می کرد. به محض اینکه پیرمرد را دید او را بر دوش گرفت تا ببرد و درمانش کند. یکی از رهگذران به طعنه به او گفت: " این پیرمرد فقیر است و بیمار و مرگش نیز نزدیک، نه از او سودی به تو می رسد و نه کمک تو تغییری در اوضاع...
ادامه مطلب
مرحوم شيخ مرتضی انصاری شاگردان زيادی را تربيت کرد. يکي از طلابی که در درس ايشان شرکت میu200f کرد از لحاظ مالی خيلی در مضيقه بود. آن طلبه تصميم ميu200f گيرد هر شب جمعه از نجف به کربلا برود و آقا امام حسين (ع) را زيارت کند. آن شب جمعه در کربلا از امام حسين (ع) درخواست میu200f کند که دو چيز از شما میu200f خواهم؛ يکی خانه و ديگری زن. آن طلبه گفت: اگر حاجت مرا در اين مدت ندهی شکايت تو را به پدرت علي (ع) خواهم کرد. اگر شب جمعهu200f ديگر که به زيارت شما میu200f آيم، نتيجهu200f ای نگرفته باشم ديگر براي زيارتت نخواهم آمد. او پس از مراجعت به نجف اشرف، هفته ديگر بنا به رسم خودش به سوی کربلا رهسپا...
ادامه مطلب
پدر پشت در، نقاب خنده هایش را می زند و غم هایش را در جیبش می ریزد و وارد خانه می شود. پدر دوست دارم هایش را با چشمانش می گوید چون عشق پدر همیشگی است. پدر سایبان لحظه های بارانی...چشمان پدر شعری است بارانی . پدر در تمام آیینه ها فریاد می زند، حال من خوب است. پدر ناراحتی هایش را پشت روزنامه پنهان می کند. پدر سرباز کهنه کار جبهه های روزگار . پدر برای من همیشه پدر خواهد ماند . ...
ادامه مطلب