
با پدرم رفتم سیرک، توی صف خرید بلیط، یک زن و شوهر با چهار تا بچه شون جلوی ما بودند. وقتی به باجه رسيدند و متصدی باجه، قیمت بلیط ها رو بهشون اعلام کرد، ناگهان رنگ صورت مرد تغییر کرد و نگاهی به همسرش انداخت،معلوم بود که پول کافی ندارد و نمی دانست چه بکند...! ناگهان پدرم دست در جیبش کرد و یک اسکناس صد دلاری بیرون آورد و روی زمین انداخت،سپس خم شد و پول را از زمین برداشت و به شانه مرد زد و گفت: ببخشید آقا، این پول از جیب شما افتاده! مرد که متوجه موضوع شده بود، بهت زده به پدرم نگاه کرد و گفت: متشکرم آقا...! مرد شریفی بود ولی برای اینکه پیش بچه هايش شرمنده نشود،کمک پدر را پذیرفت،بعد از اينکه ب...
ادامه مطلب
پاییز میرسد که مرا مبتلا کند با رنگهای تـازه مــرا آشنا کند پاییز میرسد که همانند سال پیش خود را دوباره در دل قالیچـــه جا کند او میرسد که از پس نه ماه انتظار راز درخت باغچـــه را برملا کند او قول داده است که امسال از سفر اندوههــای تازه بیــارد، خـدا کند او میرسد که باز هم عاشق کند مرا او قـول داده است بـه قــولش وفا کند پاییز عاشق است، و راهی نمانده است جــز این کــه روز و شب بنشیند دعا کند شاید اثر کند، و خداوند فصل ها یک فصل را بخاطر او جا به جا کند ت...
ادامه مطلب