
ﭘﺪﺭﯼ ﻫﻨﮕﺎﻡ ﻣﺮﮒ ﺑﻪ ﻓﺮﺯﻧﺪﺵ ﮔﻔﺖ : ﻓﺮﺯﻧﺪﻡ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺳﻪ ﻭﺻﯿﺖ ﺩﺍﺭﻡ، ﺍﻣﯿﺪﻭﺍﺭﻡ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﺳﻪ ﻭﺻﯿﺖ ﻣﻦ ﺗﻮﺟﻪ ﮐﻨﯽ. ﺍﮔﺮ ﺧﻮﺍﺳﺘﯽ ﻣﻠﮑﯽ ﺑﻔﺮﻭﺷﯽ، ﺍﺑﺘﺪﺍ ﺩﺳﺘﯽ ﺑﻪ ﺳﺮ ﻭ ﺭﻭﯾﺶ ﺑﮑﺶ ﻭ ﺑﻌﺪ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺑﻔﺮﻭﺵ. ﺍﮔﺮ ﺧﻮﺍﺳﺘﯽ ﻗﻤﺎﺭ ﺑﺎﺯﯼ ﮐﻨﯽ، ﺳﻌﯽ ﮐﻦ ﺑﺎ ﺑﺰﺭﮔﺘﺮﯾﻦ ﻗﻤﺎﺭ ﺑﺎﺯ ﺷﻬﺮ ﺑﺎﺯﯼ ﮐﻨﯽ. ﺍﮔﺮ ﺧﻮﺍﺳﺘﯽ ﺳﯿﮕﺎﺭ ﯾﺎ ﺍﻓﯿﻮﻧﯽ ﺷﺮﻭﻉ ﮐﻨﯽ، حتما ﺑﺎ ﺁﺩﻡ ﺑﺰﺭﮔﺴﺎﻟﯽ ﺷﺮﻭﻉ ﮐﻦ. ﻣﺪﺗﯽ ﭘﺲ ﺍﺯ ﻣﺮﮒ ﭘﺪﺭ، ﭘﺴﺮ ﺗﺼﻤﯿﻢ ﮔﺮﻓﺖ ﺧﺎﻧﻪ ﭘﺪﺭﯼ ﺭﺍ ﺑﻔﺮﻭﺷد. ﭘﺲ ﺑﻪ ﻧﺼﯿﺤﺖ ﭘﺪﺭ، ﺁﻥ ﻣﻠﮏ ﺭ...
ادامه مطلب
پیرمردی را با پسرش نزد قاضی بردند. حکم، صد ضربه ی شلاق بود. پدر را صد ضربه زدند آه نکشید و هیچ نگفت. پسر را یک ضربه زدند. آه از نهاد پدر بلند شد. پرسیدند: ای پیر تو را صد ضربه زدیم هیچ نگفتی اما اکنون با زدن یک ضربه به پسرت اینگونه آه کشیدی. دلیلش چیست؟ گفت: شما صد ضربه را به بدنم زدید و تحمل کردم اما اکنون که بر جگرم میزنید نمیتوانم تحمل کنم. نوشته شده توسط در ساعت موضوع | لینک ثابت ...
ادامه مطلب
دلتنگ حضورت هستم کاش تصویرت نفس می کشید ...
ادامه مطلب
باور کرده ام ... آنکس که وعده ی همیشه ماندن را می دهد، رفتنی تر است. به راستی چقدر شبیه اند به یکدیگر، عطرها و آدم ها ... هر کدام با بویی متفاوت... گرم، سرد، شیرین و تلخ... می گویند عطر را از فاصله ای نسبتا دور که بزنی بویش ماندگارتر است... راست گفته اند، آدم ها را نیز از دور دوست بداری، ماندنی ترند... گویی این روزها نزدیکی، لطف ماندن را کم می کند... مرا ببخش پدر که تا نزدیکم بودی وجود پر مهرت را حس نکردم مرا ببخش... ...
ادامه مطلب
مرحوم شيخ مرتضی انصاری شاگردان زيادی را تربيت کرد. يکي از طلابی که در درس ايشان شرکت میu200f کرد از لحاظ مالی خيلی در مضيقه بود. آن طلبه تصميم ميu200f گيرد هر شب جمعه از نجف به کربلا برود و آقا امام حسين (ع) را زيارت کند. آن شب جمعه در کربلا از امام حسين (ع) درخواست میu200f کند که دو چيز از شما میu200f خواهم؛ يکی خانه و ديگری زن. آن طلبه گفت: اگر حاجت مرا در اين مدت ندهی شکايت تو را به پدرت علي (ع) خواهم کرد. اگر شب جمعهu200f ديگر که به زيارت شما میu200f آيم، نتيجهu200f ای نگرفته باشم ديگر براي زيارتت نخواهم آمد. او پس از مراجعت به نجف اشرف، هفته ديگر بنا به رسم خودش به سوی کربلا رهسپا...
ادامه مطلب
پدر پشت در، نقاب خنده هایش را می زند و غم هایش را در جیبش می ریزد و وارد خانه می شود. پدر دوست دارم هایش را با چشمانش می گوید چون عشق پدر همیشگی است. پدر سایبان لحظه های بارانی...چشمان پدر شعری است بارانی . پدر در تمام آیینه ها فریاد می زند، حال من خوب است. پدر ناراحتی هایش را پشت روزنامه پنهان می کند. پدر سرباز کهنه کار جبهه های روزگار . پدر برای من همیشه پدر خواهد ماند . ...
ادامه مطلب