یادش بخیر...
بابام تو سن کم ازدواج کرده بود (شایدم رسم دهه شصت بوده..نمیدونم) ولی در هر صورت،
زودم بچه دار شده بود .
از اونجایی که جثّه ریزی هم داشت، همیشه باعث اشتباه غریبه ها میشد توی شناختن نسبت ها...
بزرگتر که شدم وقتی جایی با هم میرفتیم که کسی نمیشناختمون، فکر میکردن خواهر و برادریم
این پست هم مربوط به یکی از همین اتفاقاته...
یک روز بابام میخواست بره واسه خرید کت و شلوار...منم باهاش همراه شدم.
از همون بدو ورودمون به مغازه که همراه با شوخی و خنده بود، خانم جوان فروشنده رو مجبور به چپ
چپ نگاه کردنمون کرد. خلاصه... انتخاب کردنمون و نگاه کردن کت و شلوارها با کلی خنده و شوخی
همراه بود تا اینکه بابا رفت واسه پرو.
منم که شیطنتم گل کرده بود هر کت و شلواری که خانمه می آورد، می دادم بابا و بعد براش دست
میگرفتم و کلی ادا در می آوردم و عیب میذاشتم..تا اینکه بابا بالاخره یکی رو پسند کرد..هنوز تو اتاق
پرو بود که خانمه طاقت نیاورد و گفت:
ماشالا اولین باریه که میبینم یک خواهر و برادر اینقدر صمیمی هستند و بگو بخند دارند.
بهش گفتم: مطمئنی خواهر و برادریم؟
خیلی جا خورد، فکر کرد دوستیم... گفت: آخه خیلی شباهت به هم می دید، ببخشید فکر کردم
داداش بزرگتونه
خنده ام گرفت، گفتم: شباهت درسته اما پدر و دختریم
اصلا باور نمی کرد تا اینکه بابا از اتاق پرو اومد بیرون و ازش سئوال کرد و بابا هم تائید کرد..خانمه کلی
ماشالا گفت و ازمون خواست با اینکه چشمش شور نیست حتما یه صدقه بدیم
ما هم که عادت داشتیم به این اشتباهات بعد کلی خندیدن از مغازه اومدیم بیرون
یادش بخیر...
_ ببخشید اگه خاطراتم جالب نیست ولی واسه من کلی ارزش دارند و با همینا خوشم
نوشته شده توسط در ساعت موضوع | لینک ثابت
برچسب:
نویسنده: میلاد جعفری