به یاد پدر

متن مرتبط با «خاطره» در سایت به یاد پدر نوشته شده است

خاطره 3

  • نیلوبلاگ

    یک روز نزدیکای ظهر از خونه رفت بیرون اما بعد یک ساعت یک دفعه در خونه باز شد و جمعیت عظیمی به همراه بابا وارد خونه شدند که همگی هم تا سر حد جنون آتشی و عصبی بودند، بابا یا الله کنان همراهیشون کرد...اومدند تو خونه اما چه اومدنی...زن و مردایی که فقط اون لحظه فحش و بد و بیراه آرومشون می کرد..ما هیچ کدوم رو نمیشناختیم خلاصه با وضعیت داد و بیداد وارد شدند، بابا اولین کاری کرد به مامان گفت وسایل پذیرایی و ناهار رو آماده کنه اما من به مامان گفتم اینایی که من می بینم نه تنها آشتی نمی کنن بلکه دعواشون شدید تر هم میشه ولی مامان گفت بابات کار خودشو بلده.. بابا مابین اون جمعیت نشست، به واسط...

    ادامه مطلب
  • بی تو با خاطره هایت چه کنم؟

  • نیلوبلاگ

    به سلامتی روزی که بابا بود و بوی عطرش نه حالا خاطراتش با روبان مشکی گوشه ی عکسش... نوشته شده توسط در ساعت موضوع | لینک ثابت ...

    ادامه مطلب
  • خاطره 2

  • نیلوبلاگ

    یادش بخیر... بابام تو سن کم ازدواج کرده بود (شایدم رسم دهه شصت بوده..نمیدونم) ولی در هر صورت، زودم بچه دار شده بود . از اونجایی که جثّه ریزی هم داشت، همیشه باعث اشتباه غریبه ها میشد توی شناختن نسبت ها... بزرگتر که شدم وقتی جایی با هم میرفتیم که کسی نمیشناختمون، فکر میکردن خواهر و برادریم ...

    ادامه مطلب