از عشق نوشتن، عشق می خواهد و از شهدای غدیر عشق نوشتن، عشقی عظیم
در خود عشقی نمی بینم، در خود عظمتی نمی بینم، برای به دست آوردن جرعه ای از عشق و
عظمت است که دست به کلمات مقدس می برم و از این دریای بی کران چند جرعه تشنگی بر
می دارم.
آن روز (چهارشنبه 81/11/30) زمان ایستاده بود و زمین به دور غدیر می چرخید و خبر از شادی غدیر
می آورد که پا به روی پله های ایلیوشین گذاشتی و با 276 پرستوی مهاجر دیگر راهی آسمان شدی تا
زمین تنها به دور خورشید بگردد و ابلیس راهی به قلب ها نداشته باشد.
شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین حایل
کجا دانند حال ما سبکباران ساحل ها
به گرد خانه ی دوست گشتی. چشم ها تو را در طواف می دید و دل ها کعبه را در طواف تو
آن شب در حال گذشتن بود بی آنکه مردم بدانند که پرستوهای مهاجرشان راهی آسمان شدند و
شباهنگام از این دیار خاکی رخت بربستند و رفتند.
و در روز غدیر تو تنها به خداوند لبیک گفتی و دوست وصال را در خون تو خوشتر دید.
به می سجاده رنگین کن گرت پیر مغان گوید
که سالک بی خبر نبود ز راه و رسم منزل ها
تو راه کج کردی، بی آنکه بدانی کسانی چشم به راهت هستند، تو رفتی بی آنکه بدانی برای همیشه
جگرمان را سوختی، تو رفتی تا به معشوق اصلی ات بپیوندی.
تو تنهایی و تنهایان به تنهای هستی بخش پیوستند و تو نیز...
خورشید غروب کرد و برای همیشه شب شد، شب شد تا بگوید بی شماها دیگر روز معنا ندارد... تو راه
آسمان را کوتاه کردی و رفتی و نامت بلند شد... نامت به سان آوازه ی مهرانگیز و سرشار از جاودانگی
و هفته هاست ما را در هجر رخت نگاه داشته ای و خود به سمت ابدیت در پروازی و زمین همچنان به
دور خورشید می گردد و ما همچنان می سوزیم.
مرا ببخش اگر بی پرده سخن گفتم و بی اجازه وارد کربلایت شدم و پا به درون حریمت گذاشتم اما بدان
که همیشه دوستت داریم و من و این اشک بی دریغ نیز به وصال می اندیشیم...
مهربانم... تو از پیشمان رفتی و پرپر شدی اما ما همیشه نامت را بر سر زبان هایمان و یادت را در قلب
هایمان زنده نگه می داریم.
نوشته شده توسط در ساعت موضوع | لینک ثابت