بابام بی تاب بود. بی تاب برادر جوونش. حاضر نشده بود بعد چهلم، لباس های سیاه رو از تن در بیاره.
یادمه شب که می شد وقتی هممون می خوابیدیم تازه گریه های بابام شروع میشد. قاب عکس عمو
رو بر می داشت و اشک می ریخت..هیچ وقت بابا رو این جوری ندیده بودم.
یه بار که سرمزار عمو رفته بودیم، شنیدم آهسته داشت به عمو می گفت: داداش نگران همسر و
فرزندات نباش، نمیذارم آب تو دلشون تکون بخوره..الحق که تا وقتی بود به قولش مردونه عمل کرد.
گذشت تا دو ماه بعد و شد سی آبان 84 ...بابا از صبح که پا شده بود، حس می کردم یه جوریه...یه
لحظه می خندید و یه لحظه به عکس عمو خیره می شد.ساعت حول و حوش ده بود که آماده شد بره
بیرون.
گفت بیا در رو برام باز کن... اینکار رو کردم اما پیاده شد و تو چشام خیره شد گفت بابا فکر نمی کردم
اینقدر بزرگ شده باشی که... فهمیدم چی می خواد بگه، تقریبا خبر داشتم خجالت کشیدم دستمو
آروم زدم پشتش و گفتم برو بیروووون...
که کاش دستم می شکست و اینکار رو نمی کردم..خندید گفت بر می گردم و حرف می زنیم..خجالتم
بیشتر شد.
بابا رفت و منم بعد اینکه در رو بستم و داشتم بر می گشتم توی خونه که...
یتیم شدم ظرف ده دقیقه، به همین راحتی...
در باز شد و مامان رو دیدم که داشت ضجه می زد و همسایه ها رو ... دیگه هیچی یادم نیست تا بعد
تمام مراسماتش...
بابا وقتی از من جدا میشه، سر کوچمون تصادف می کنه و ضربه مغزی میشه و همون لحظه ...
بابا رفت تا برادرش رو ببینه اما نفهمید با اینکارش نه ما بلکه بچه های عمو دوباره یتیم شدند...
در عرض دو ماه سیاه روی سیاه...
هنوز چشام به در خونه است..مطمئنم بابا بر می گرده چون قول داد.. بابام بد قول نبود...
بابا... منتظرم برگردی و حرفت رو تموم کنی و منم لپام گل بندازه...منتظرم بشینیم پدر و دختری، حرف
بزنیم
تو رو خدا برگرد بابا...این روزها سخت می گذره سخت....
نوشته شده توسط در ساعت موضوع | لینک ثابت
برچسب: سرنوشت,
نویسنده: میلاد جعفری